غروب
درختی پیر
شکسته، خشک، تنها، گم
نشسته در سکوت وهمناک دشت
نگاهش دور
فسرده در غروب مرده دلگیر
و هنگامی که بر می گشت
کلاغی خسته سوی آشیان خویش
غم آور بر سر آن شاخه های خشک
فروغ واپسین خنده خورشید
شد خاموش ...


به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو
مسافر از اتوبوس
مسافر آمده بود
|

گویند می لعل چرا داری دوست
آنی که غمم بُرد و هم افزود نکوست
می رنگ لبش دارد و تا هست مرا
لب بر لب جام، در دلم قصه اوست
نیما
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشستهای بر بام. پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ همه آلودهگیست این ایام. |